خسته م
-
تاریخ: 1397/11/4 ساعت: 20:00
به خودش ایمان داشتم همیشه ولی رفتارش طوری شده دیگه کاملا احساس تنهایی و بی اهمیت بودن وپوچی میکنم، دو ساله یه فرصت گیر نیورده یه زنگ بزنه درست صحبت کنیم باهم ، حتی یه ساعت با تکست و تلگرام هم نیومده
یه خوشحالی
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 8:20
همین نیم ساعت پیش اس ام اس داد..۸ روزی شد فکر کنم که ازش خبر نداشتم.. همش ۳و۴ تا مسج رد و بدل شد..گوشیش رو گرفتن..نمیدونم دوباره کی خبری بشه ازش.. چند ساعت دیگه باید راه بیفتم اون یکی شهر خراب شده امتحان بدم..اولیشه..مونده هنوز..میرم بخونم.. + نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 1:32  توسط Loon...
یه خوشحالی
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 14:36
همین نیم ساعت پیش اس ام اس داد..۸ روزی شد فکر کنم که ازش خبر نداشتم.. همش ۳و۴ تا مسج رد و بدل شد..گوشیش رو گرفتن..نمیدونم دوباره کی خبری بشه ازش.. چند ساعت دیگه باید راه بیفتم اون یکی شهر خراب شده امتحان بدم..اولیشه..مونده هنوز..میرم بخونم.. + نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 1:32  توسط Loon...
انگار نه انگار
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 14:36
حالم تقریبا خوبه ولی خب هیچی درس نخوندم برای این امتحان..پنجشنبه یه امتحان سنگین دارم.. الان که میرم امیدوارم گرم خوندن بشم و مثل همیشه تو چند دقیقه زده نشم و کتاب و جزوه رو نندازم کنار.. دلم خیلی تنگ شده براش.. امیدوارم زودتر یه خبری ازش بشه.. خب دیگه میرم .. پ.ن. مردشور استادهای نفهم رو هم ببرن.. ...
بیقراری
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 14:36
۱۲،۱۳ روز شده ازش خبری نیست..دیگه نمی تونم به روی خودم نیارم و آروم باشم..نکنه حالش وخیم شده باشه؟.. خدا نکنه.. آخه ۱۲ روز؟ لا اقل با موبایل دوستش زنگ میزد..اس ام اس می داد.. نمی دونم گوشیش رو که گرفتن ازش پس چرا الان که گرفتم شمارشو زنگ میخوره
Hmmm hurting inside
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 14:36
"You can close your eyes to the things you do not want to see, but you ca ot close your heart to the things you do not want to feel"
تعامل اجتماعی..کار خودشو کرد..
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 14:36
پسر چقدر بالا پایین داشت این چند وقته..این همه حس عاشقی..این همه نگرانی..بی خبری..همش تو اضطراب..گفت دیگه من و فراموش کن و بهم زنگ نزن..شمارمو عوض می کنم..قطع کرد و خاموش کرد گوشیشو..بدون خدافظی.. خدا می دونه اون شب چی کشیدم.. این آخریا وقتی من
سالگرد
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 14:36
فردا 21 آذر، 2 سال میگذره از روزی که اولین بار بعد 9 سال دیدمش.. به اصطلاح سالگرد اولین دیدارمون.. بعد ازاون یه بار دیگه تونستم ببینمش اونم چه داستانی شد ، تو یه زمان کوتاهی باید میرسیدم بهش تا قبل از اینکه آخرین قطار مترو حرکت کنه و سوار شه بب
عنوان ندارم
-
تاریخ: 1396/8/9 ساعت: 14:36
یه 12 13 سالی شده درگیرشم..شایدم بیشتر.. فکر و قلبم گیرشه..هرچند هیچ وقت نبوده اما همه ی امیدم به خودشه.. همین که وجود داره باعث میشه از همه چی و همه کس نبرم.. + نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 11:51  توسط Loony |